شمس الدين حافظ

55

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

نيستند ، پس براى درك حقايق و الا ، درجهء وجودى برترى لازم است كه دارندگان اين درجات عاليه همان‌طورىكه گفته شد انبياء و اولياى الهى هستند و نيز تا حدودى علما ، ادبا ، نويسندگان و هنرمندان . همان‌طورىكه وحى و الهام در شأن هركس نيست و محل لايق و شايستهء خود را مىخواهد ، علم و عرفان و هنر و ادب نيز در شأن هركسى نيست و هركس به سادگى نمىتواند شاعر يا نويسنده و يا خلاق معانى گردد ، استاد الهى قمشه‌اى مىفرمايد : « در زندگى هر شاعر آسمانى و هنرمند اصيل و نويسنده ، شبى است كه او را به ملكوت آسمان بار باشد تا در آنجا به مقدار چشمى كه از ديدهء بيناى عشق وام گرفته ، با سرچشمه خير و جمال و حقيقت كه وجود لايزال حضرت حق است ، ديدار كند و آيات گيراى الهى را كه اوصاف جمال و جلال اوست ، بىحجاب بنگرد ، اين شب فرخنده را عاشقان وصال خوانده‌اند همان شب معراج و ليلة القدر است كه در اين شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان از آسمان فرودمىآيند . » عرفا ، نويسندگان ، شاعران ، عارفان و علما ، اين شب را هريك به اندازه مرتبه خويش دريافته و درك كرده‌اند . شب معراج از زمان و مكان بيرون است ، پس هركس كه به نور بادهء توحيد از ظلمت نفس كافر كيش خلاص يابد ، فرشتگان مقرب بر وى فرودآيند و او را بر براق برق‌پيماى عشق نشانند و در يك نفس از ظرف زمان و مكان بيرون برند و آن گوهر يكتا و شاهد زيباى عالم را كه جملهء كاينات در طلبش سرگردانند ، به وى نشان دهند و او را شرابى نوشند كه جامش روى و چهره يار و پياله‌اش چشم مست باده خوار باشد و آن‌چنان به اين ديدار مست و حيران شوند كه تا صبح قيامت مست و مدهوش باشند . چون‌كه مستم كرده‌اى حدم مزن * شرع مستان را نيارد حد زدن چون شدم هشيار آنگاهم بزن * كه نخواهم خود شدن هشيار من اين عالم بىخودى را اهل معرفت مانند شيخ عطّار ، خانقاه جان و جانان گفته‌اند كه در عالم بىسود و ناجهت جاى دارد و گاه مانند مولوى آن را منزل جانان و خرابات مغان و ميخانهء عشق خوانده‌اند و آن را صد نام ديگر است كه همچون كوى رندى و راه گنج بر همه‌كس آشكار نيست . شاعران و نويسندگان و هنرمندان صافى صوفى كيش - بدور از هر ادا و اصولى كه امروز متداول است - همچون صدف بودند در پوسته خاموش و ساكت دريا و جهان هستى كه مىبايست غواصان عشق و معرفت و درياى علم و بينش آنها را كشف كنند . عشق ديدار روى يار آنها را از همه چيز خالى كرده بود ، نظامى كسى است كه در شبى خواجهء دل ، دست او را گرفته و از اين مصر زليخا پناه وجود ، او را به باغ نامنتهاى عشق هدايت كرده و در شبى چون سحر آراسته همه آرزوها و خواسته‌هاى به دعا خواسته را در يك نظر بر جمال دوست به دست آورده و چون آب به پاى سبزهء عشق بوسه داده است ، او گفته است كه در آن شب ، خروس سحر را بر آتش سوزان عشق بريان مىكردند و آن آتش ، اخگرها و خرقه‌هايى از نور و